این متن رو به سفارش یکی از دوستام تو وبلاگ گذاشتم بعد از اینکه خوندمش واقعاْ حیفم اومد که تو وبلاگ خودمون نذارمش تا همه ازش استفاده کنن. امیدوارم ک شما هم مثه بنده از این متن خوشتون بیاد . اگه خوشتون اومد تو نظرات واسم پیام بزارید .

 

بارالها حیرانم حیران...

 

 

حیرانم، خسته و تنها. معلق ام، نه مختار به عدم و نه صاحب و حاکم بر حیات. نه یارای پذیرش علت حیات را دارم و نه قدرت حرکت در مسیرش را. نه توان ادامه ی حیات و حمل بار مسئولیت را دارایم و نه توان پایانش به خیر و خوشی. نه قلبم به کفر رضا می دهد و نه عقلم . بارها در مناجاتم با واجب الوجودی که نه عقلم به انکارش قادر است و نه حواس ام به درک اش، از او پایان خواسته ام. پایانی به سوی عدم، و یا پایانی به سوی کرم و رحمت و رحمانیت مطلقش به دور از هرگونه جبر و غضب و کینه و عذاب. قضا را نگاه داشته و قدر را به دستانم تفویض کرده است. این چه تعلیق و حیرانیتی است که به آن دچارم؟ چه کنم با جبر تکوینی و تشریعی؟ سفره ای که پهن است برخلاف عدل و مروت است؟ و یا من کورم که از درک آن  عاجز؟ تکلیف انسان مجبور چیست؟ حیات نعمت است یا عذاب؟ عدم برای لنفس بهتر بود یا وجود؟ عدم را فقرای علمی و اراده ای شایسته تر بود یا حضور و حرکت به سوی درک اسفل السافلین؟ در کدامین کوی خلقت انسان "لفی خسر"، مهر خالق را جویا شوم...؟

 

حیرانم، نه قادر به انکار ماوراءالطبیعه ام و نه عالم به ماهیت و ابعادش. در زندگی مکانیکی ناپیدا شوم یا بنابر اثبات عقلی "غیب" زندگی کنم؟ فلسفه ی مادی را پذیرا شوم و حواس را منتهای معرفتم بدانم، یا وحی را بپذیرم که انکار آیات علمی اش آن هم در چهارده قرن پیش از عهده ی وجدانم ساخته نیست؟

 

با که سخن گویم و با که سفره ی دل باز کنم؟ از هم نوعان هرکه دیده ام، یا بسیار احمق است که حتی لحظه ای فکر فلسفه ی زندگی آزارش می دهد و بزدلانه از تفکر باز می ایستد و خود را به مادیات مشغول می کند، و یا آنقدر قدرتمند است که از درک عجز من در این مسیر ناتوان است و ضعف اراده ام را به سخره می گیرد... شیوه ی بزدلان پیشه کنم و دم از بی خیالی و لزوم فرح بی دلیل و سفیهانه در این دو روز زندگی بزنم، یا راه الهیون دنبال کنم و منافع دنیوی را به غیب بفروشم؟

 

کجایند آنان که دم از خوش بینی و مثبت اندیشی می زنند؟ منفی نگری و مثبت نگری مزخرفاتی بیش نیست. کیست آنکه وقایع فوق الذکر را منکر باشد؟ کجایند آنان که شادی پرست و فرح جویند تا روضه ی جبر و مسئولیت براشان خوانم؟ غمی مطلق بر این دو روز دنیا حاکم است و حتی همین غم هم توجیهی برای فرار از مسئولیت ها نیست. چه کنم با این واقعیات دردناک؟

 

نه قادر به توقف چرخه ی زمانم، و نه قادر به تفکیک خودم از آن.

 

هر چه از مادیات هم میبینم توهمات است و خیالات. دنیا آنچه به نظر می رسد نیست، ماهیت اجسام و اشیاء از رنگهایی که به چشمانم می تابانند متفاوت است و من حتی از درک ماهیت تصویر همیشگی حاضر در آینه -هو بما هو- نیز عاجزم.

 

مانند بزدلان مستی های دنیوی را بپسندم تا لحظه ای از این افکار در هم تنیده برهاندم؟ کیست که بشنود و مرا از باران برچسب ها و القاب و صفات دون بهره مند نکند؟ اصولا بازگفتنش با دیگران چه تغییری در وقایع محیط بر من ایجاد می کند؟ افسوس که درد دل با هم نوعان مرا از درک و توجه به وقایع غافل نمی کند...

 

حیرانم. حیرانم از پارادوکس های درون و برون. از همه بیشتر از عقل و عقلانیت دم می زنم، و از همه کمتر به او پایبندم. برخی اعمال و رفتارم از کمترین توجیه عقلانی برخوردار نیست و از مشاهده ی تناقضات درون ام و رفتار برونم حیرانم. علت العلل ظاهرا از دیدن جنگ فجیع و مصیبت بار درون خلایقش لذت می برد، مگر نه عقل و نفس را در کنار هم نمی آفرید...

 

حیرانم. حیران بین دنیا و جهان ماوراء الطبیعه ی پس از مرگ. حیرانم بین تجربه گرایی و ایمان به آموزه های کتابی که از وقایع پس از امری تجربه ناپذیر-مرگ-سخن می گوید. حیرانم بین شوق عدم یا مرگ، و ترس از عقاب علت العلل. حیرانم بین نفرت از حیات مملو از جبر و فرضیات، و قضای الهی که زمان مرگم را تعیین می کند. به قدُر دل خوش کنم یا از قضای جبری بنالم؟ رحمان را بگویید بار نافرمانی ضعیف النفس با حیات بیش از این سنگین تر می شود. به او بگویید مهلت ها را کم کن و عدم را نصیب این بی شرم کن تا بیش از این خجلت معصیت عذابش ندهد. بگویید مهلت دادن به عاصی با رحمانیت اش هم خوانی ندارد، مگر اینکه نافرمانی اش در این دو روز را نادیده بگیرد. بگویید در کتابش آغاز هر فصل خود را رحمان و رحیم خواند، جایگاه چنین القابی در آفرینش فرد عاصی چیست؟

 

حیران را عذاب نشاید، چرا که حیران بود و حیرانیتش بر معصیتش افزود. حیران را آتشگاه منزل نباید، چرا که نه در آفرینش و حیات اش اختیاری داشت و نه در زمان موتش. انسان ضعیف که معلق بین دنیا و آخرت بوده حیران بین لذات و وسوسه های دنیوی و منافع حاصل از پیروی از فطرت، مستحق عقاب نیست. آفریدگار را باید به خاطر رحمانیتش مورد سوال قرار داد اگر مخلوقش را به خاطر نافرمانی عذاب کرد. از خالق خلق برآید و از مخلوق هیچ. از خالق بخشش برآید و از مخلوق نافرمانی. قدرت و حکمت و علم و همه ی صفات نیک را خالق داراست، از مخلوق چه انتظاری هست که معصیت نکند؟

 

واژه ها توان انتقال قسمتی از فاجعه ی در حال وقوع را هم ندارند.زنده ام، حیران ام، و این بزرگ ترین مصیبتی است که می توانست اتفاق بیفتد. حیران ام، بین ابعادی که علت می باید از آنها بری باشد، نه فراری ممکن است و نه حکومتی. هستم، علت العلل هست، روحی بر مرکب ام سوار است و بعد از مرگ نفهمم.

 

گاهی اوقات به احوال "نفهم" ها آزاد خواهد شد، معاد هست و من لحظه های قراردادی هم نوعانم را تا رسیدن موعد ورود به محل عذاب می شمارم. حیرانم که امیدوار به رحمت باشم، یا آیات عقاب را باور کنم. حتی حیرانم که انتظار عذاب را بکشم یا خود را برای بخشش و شرمندگی بیش از این آماده کنم؟ چقدر لحظه های نبودن و رنج نکشیدن شیرین است... من ترجیح می دهم نباشم ، به جای اینکه باشم و غبطه می خورم. گاهی اوقات فکر می کنم آن ها حداقل غم لحظات را درک نمی کنند و به لحظه ی مرگ نزدیک می شوند. ولی من، هم بار غم حاصل از درک این وضعیت اسفناک را به دوش می کشم، و هم مثل آنها به روز حسابرسی نزدیک تر می شوم. خسته ام، توان به پا خواستن و تلاش دوباره را ندارم. اراده ام زانو زده است و از همه چیز و همه کس خسته ام. چقدر تلخ است این لحظات....

 

                                                            بارالها حیرانم حیران...